تبليغاتX
دل نوشته های من
دل نوشته های من
دست نوشته هائی از لحظات ناب تنگ دل تنگی که بدون هیچ چشم داشتی تقدیم میکنم به ستـاره آسمان قلبم
پايان تابستان

اندكي ديگر خواهد رسيد ، دقايقي بيش نمانده ، همانند كور سوي شمعي كه در باد هر لظحه به خاموشي مي رود ، ولي به حساب شما آدميان چند روزي بيش نمانده . مي دانم در راه است و اين نكته است كه هنوز مرا بر پاي نگه داشته است.و اين انتظار است كه رسيدنش را براي من اين لحظات را زيباتر مي سازد، هر چند مدت زمان زيادي است كه از او دور بوده ام و هر شامگاه را با ساحل خيس چشمانم به صبحگاه پيوند مي زدم . پيوند مي زدم تا به اميد اينكه روزي اين زمان فرا رسد ، شايد زمان براي طبيعت پايان تلاش و آغاز يك خواب باشد ولي براي من.... ، شايد بهتر بگويم براي من تازه انگار كه اول بهار است و طبيعت لباس زيبايش را براي ميهماني من بر تن مي كند.براي ميهماناني كه خود به نوعي ميزبان نيز است.

آري دوستان عزيزم يك بار ديگر فصل زيبا و دوست داشتني من فرا  مي رسد ، خزان.و اي كاش من هم بتوانم همراه با تعويض لباس طبيعت،  رخت جديدي بر تن اين ذهن مخدوشم بپوشانم كه شايد كمي مايه ي آبرو باشد، تا كمتر مايه ي تمسخر اطرافيانم باشم و بهتر از همه اينكه بتوانم فقط يك بار ، فقط يك بار ديگر ببينمت.........

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:46  توسط سید حامد   | 

خدایا کمکم کن تا در این کشاکش زمانه تا در این زندان زمانه بتوانم سختی ها را تحمل کنم تا بتوانم عاشق بمانم و روزی همانند مجنون سر را بر زمین نهم و عاشقانه جان دهم و تا لحظه آخر زندگی در این جهان عاشق بمانم وهیج بیشتر از این هم از تو نمی خواهم پس مرا دریاب و تو خدائی و می توانی همه چیز را در یک چشم بر هم زدن محیا کنی .پس چشم برهم بزن و مرا رها کن از این همه غم.....

 

راستی سمیه جان عید شما هم مبارک خانوم.....

.......................عید همگی مبارک...................................

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:43  توسط سید حامد   | 

اولین برف سال
سلام

سلام هوای سرد!

نمی شود مثل همه سلام ها گفت :سلامی به گرمای عشق ، سلامی به گرمای وجود معشوق، سلامی به گرمای نفسهای مجنون ، و سلامی به گرمی عشق لیلی ...، هیچ نمی توان گفت . فقط می توانم بگویم سلامی به سردی هوای سرد.چون دیگر احساس گرمی در وجود خودم نمی کنم ، خیلی عوض شدم ، خیلی تغییر کردم که اگه بخوام برای شما بنویسم ! اصلا نمی دانم که باید از چه بنویسم . اما خودم را فراموش کردم ، زمین را فراموش کردم ، حس، حال و هوا ... همه چیزی را فراموش کردم و تنها چیزی که بهش فکر می کنم ستاره است . ستاره ای که تمام دنیای من شده ، اما کسی هم باور نمی کند که این ستاره خیالی باشد . اما می توانم بگویم دیگر مجنون شدم یا همچون تکه چوبی بر روی موجهای متلاطم روزگارکه  به هر سمت و سوئی می روم بی آنکه که خود بخواهم یا اراده ای کرده باشم. نمی دانم که این بار هم در خواب هستم یا در خیال به سر می برم،  که تمیز دادن اینها هم برایم شده یک غده بزرگ سرطانی.مانند تمام عقده های دلم که هر کدام به تنهائی خودیک غده سرطانی هستند که امروز ، یا فردا ،یا کدام فردا ؟ که نمی دانم!! اما این را خوب می دانم که بالاخره مرا از پای خواهد انداخت .

اما بعد از یک مدت آمدم بگویم من امروز سردی هوا را احساس کردم چون باریدن اولین برف سال را با چشمان خویش دیدم که غافله عمر ، با سرعت از سرکوی ما گذر می کند.آمدم بگویم هنوز هم احساس دارم و احساس میکنم اما شاید نتوانم درست بگویم که هنوز هوشیار هستم.

پس :سلام ای سفیدی ، سلام ای زیبائی ، سلام ای اولین برف سال !! خوش آمدی !!!!

و چه خوشتر که بتوانی با باریدن مرا هم رها کنی ، مرا رها کنی از تمام .........

دوستان خوبم توی این هوا به شما خوش بگذره.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:12  توسط سید حامد   | 

پائیز

در زد ، صدای در خیلی شدید بود ، طوری که ناگهان از خواب بیدار شدم ، اول شوکه شدم اما بعد به ساعت که نگاه کردم دیدم به موقع آمده بود اما من خوابم برده بود، اری ساعات اولیه بامداد شب بود ، وقتی از رختخواب برخواستم و وارد حیاط شدم دیدم در باغ باز است و خودش وارد شده .

 ناگهان بادی عجیب مرا درخود پیچید!!! سردم نبود اما گرمم هم نبود. اما خیلی زیبا بود ، هنوز بین خواب و بیداری بودم. حس عجیبی داشتم انگار باری دیگر متولد شدم اما هر چی فکر  کردم دیدم الان روز تولد من نیست (حسی که روزهای تولد به آدم دست میده) . در پوست خود نمی گنجیدم و در همین حال ناگهان به تکاپو در آمدم و انگار دنبالش در باغ میگشتم و پاپوشم از پاهایم رها شد و بعد از چند قدمی که بدون پاپوش طی کردم حس عجیب تری به سراغم آمد و تمام خوابم را از سرم پراند .چه بود شما می دانید؟

این حس را چند برگ که از درخت به زمین افتاده بودند به من دادند و باد هم همچنان آرام آرام می وزید و شاخه رابر هم می زد و صدای برگها و گه گاهی هم صدا پرندگانی که در شاخ بال این درختان استراحت میکردند به پرواز در می آمدند به گوش می رسید .ایستادم و یک دانه از آن برگها را در دست گرفتم . تازه فهمیدم !! بعد از آنکه بوی برگ به مشام رسید ! آری آمده بود چه زیبا هم آمده بود ، باری دیگر تا مرحمی شود زخمهای دلم را و آنقدر از آمدنش به وجد آمده بودم که همانجا خوابم برد من او را در آغوش گرفتم و او هم مرا.

صبح که برخواستم در روشنائی صبح دیدم که پائیز آمده.

2 نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:0  توسط سید حامد   | 

آخرین تقلاهای یک اسیر در قعر روزگار

سلام

روزگار گذشت و دقایق از پس هم آمدند و رفتند و آنقدر سرعت داشتند و دارند که گوئی چنان به هم پیوند خورده اند ، پیوندی ناگسستنی. اما من چه ؟ هیچ! هیچ نصیبم نشده از این دقایق ، جز لحظات انتظاری که می دانستم آخرش به فرا رسیدن سیاهی شب ختم می شود و باید آنرا تا صبح همراهی کنم ،همه شب کارم این است تا به کجا نمی دانم؟ اما این را میدانم که عاقبت روزی باید در همینگونه دقایقی جان دهم و در همچنین حالی سر بر خاک نهم اما ای کاش بتوانم برای یک بار فقط یک بار هم که شده در حضورش خودم را احساس کنم.

آری سرنوشت همیگونه است که هر کسی از راه میرسد و میخواهد دست بر سرنوشت ببرد ، جوری که انگار دشمن واقعی او در این روزگار ،سرنوشت است و حیف که کاری هم از آنها بر نمی اید. من هم همانند انها که کاری هم از دست من بر نمی اید و من هم مفلوکی بیش نیستم و سرنوشتی بهتر از سرنوشت دیگران ندارم . اما من فکر می کنم یک فرق بزرگی نسبت به انها دارم و انهم اینکه :

آنها در انتظار هستند همانند من ،اما آنها انتظار سکوتی هستند که روزی آنها را در بر گیرد و هر لحظه آرزوی زودتر رسیدنش بر لبانشان جاری می شود. اما من انتظار میکشم، ولی انتظار کسی را می کشم که اگر عاقبت هم نبینمش آرزوی مرگ نخواهم کرد و خوشحال از اینکه در آرزوی دیدن کسی به انتظار نشستم که برایم یک دنیا شاید هم از یک دنیا بیشتر ارزش دارد .

ستاره خانوم همین هم مرا بس که عمری فقط به انتظار تو نشستم.

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 8:51  توسط سید حامد   | 

من بهترینم را کشتم.....

قبل از حضورش پر زهیا هو بودم و با حضورش یک دنیا بودم یک آسمان پر از ستاره که انگار فقط تنها کهکشان در عالم هستی است. در حضورش هیچ نبودم شاید هم فراتر از هیچ چه بسا این را می دانم که هیچ هم نبودم و این تازه آغازی بود برای گم شدن ، گم شدن در وجودش ، در نگاهش ، در اعماق کلامش .اما حیف با عبور غریبانه اش با نگاه سرد پائیزی اش چه زود گذشت از کوچه خاطرات.حال اینبار هم من یک اسمان بودم اما بدون حتی یک ستاره و این دلیل بود برای کشتن ، برای کشتن وجودی که تمام وجودم را فرا گرفته بود. اینبار بودم اما بدون او ولی همیشه با حضور او و با او البته نه در دنیا بلکه در آسمان خیال ،هر شب و هر لحظه یا بهتر بگویم در تمامی لحظات زندگی.

آری من او را کشتم در دنیای مادیات،او را کشتم اما همیشه در ذهن باقی خواهد ماند زیرا او را از ذهن نمی توان خارج کرد. چون تمام خاطرات خوشم با او بود و تمام لحظات خوش زندگی را با او گذراندم و اگر روزی بتوانم او را از ذهن خود بیرون کنم یعنی خودم را کشتم .به امید آنروز که بتوانم عاشقانه و باعشق او بمیرم ، در کنار او با حضور او در نگاه او.

و او کسی نیست جز ستاره کوچک آسمان قلبم که می پرستمش عاشقانه.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:47  توسط سید حامد   | 

آهنگ سکوت
هوالشافی

وقتی که خودم می شوم، زمانی که در پیچ و خم دقایق این روزگار گم می شوم، تازه همان زمانی است که تنهائی نام دارد، و من هم باری دیگر در تنهائی خودم گم میشوم و غرق در این لحظات ناب . آری اینگونه سفرم آغاز می شود و بالهای خیال را به شانه هایم می بندم و کفشهائی برای پرواز آسمانی می پوشم، چشم بندی از جنس ندیدن بر چشم می گذارم ، تا چیزی از مادیات نظر مرا به به خودش جلب نکند و باعث این نشود که پاهایم دوباره در زنجیر این سیاه چال زمینی گیر کند و بالهای مرا درهم بکشد و کفش هایم راخاکی.

در اوج این سکوت مبهم ذهن ، من و تنهائی نوازنده این آهنگ زیبا ، با این ساز زمانه هستیم و سکوت را می نوازیم ، اما چه نواختنی ، چه نوازنده ای آری اسم خود را نوازنده می گذارم و لی فرق خیلی بزرگی با نوازنده ها دارم و آن این است که نوازندهها زمان نواختن اثری زیبا، دارای تحرک هستند و من بی تحرک ، تمام نوازندهها از سازهایشان صدائی یا نوائی بگوش می رسد واز نواختن من هیچ صدائی به گوش نمی رسد، جز آوای سکوت. اوائی که با کنار هم گذاشتن این نت ها کامل می شود. نت هائی از جنس بودن ، نت هائی از جنس غم ، از جنس دوری ، از جنس غربت ، و بالاخره نت هائی از جنس تنهائی و دلتنگی. آری این چنین است که دست پنهان تقدیر معلم موسیقی می شود. و سازی بنام عشق در آغوش می نهد  من هم تنها نوازنده این آهنگ زیبا که نوای سکوت نام دارد.

آیا از خودتون پرسیدید که می توانید بنوازید یا اینکه آهنگ سکوت را شنیده اید؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 8:4  توسط سید حامد   | 

یک سال گذشت

سلام

روزها از پس هم می گذرد و ما هم از پس روزها می رویم ، گوئی پا جا پای روزها می نهیم و همش به جای پاها می نگریم که منحرف نشویم بدون آنکه بدانیم از زندگی منحرف شدیم و زمانی سر را بالا می گیریم که می بینیم که یک سال ویا چندین سال گذشته . آری نام سال آمد که باید بگویم یک بار دیگر هم سالی به پایان رسید و یک بار دیگر آغاز شد اما چه پایانی و چه آغاز شدنی ، نگوئید و نپرسید که دلم خون است.

به پایان رسانیدم با یک دنیا انتظار و آغاز می کنیم با یک دنیا انتظار .

تمام آدمها با گذشت سال تنها چیزی که به فکرشان میرسد این است که می گویند (واه چقدرپیر شده ایم ، واه یک سال گذشت و ما یک سال پیرتر شدیم) اما دریغ از آنکه به خود بگویند که ما در طی این مدت، یک سال یا چند سال ،چه آموخته ایم یا چقدر توانستیم دست دراز نیازمندی را نا امید برنگردانیم ویا چقدر انتقام گرفتیم که ای کاش نمی گرفتیم ، و چقدر سهم مستمندی راخوردیم که ای کاش نمی خوردیم ،چقدر راه به اشتباه رفتیم که ای کاش نمی رفتیم و چقدر به خود بد کردیم که ای کاش نمی کردیم.و چقدر و چقدر....

دریغ ، دریغ از کسی که چنین جملاتی را بر زبان بیاورد . آخر تا کجا نمی دانم اما این را از شما می پرسم : راستی راستی آخر تا به کجا.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:30  توسط سید حامد   | 

باز هم سلام...........

سلام

باز هم سلام ،اما اینبار بعد از چندین سال و برای آخرین بار.

 گفته بودی که با من هستی و با من خواهی بود ، گفـــته بــــودی که با من نفس می کشی و نفسهایت بسته به نفسهای من است ، گفته بودی چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی ، اما دریغ از دست تقدیر ،که به همه چیز فکر کردی و اما غافل از این دست پنهانی زمانه، که فقط دست بر لوحه های زیبای زمانه می برد ، بی آنکه لحظه ای ، فقط برای لحظه ای تامل کند.

آری اینبار از غم می گویم مانند تمامی دفعات ولی این دفعه از غمی می گویم که دوباره مرا فرا گرفته و در تمامی وجودم در تمام تار پود بدنم رسوخ کرده . ولی هیچ وقت نمی تواند مرا از پای در آورد که این را هم خود می داند ، زیرا که من با غم زاده شدم و با غم هم خواهم مرد و اگر روزی غم از کنارم رود آنوقت است که دیگر تنهای تنها می شوم .

امشب دلم گرفته و شعله های انتظار ، رفته رفتـه با سپیدی صبح روبه خاموشی می رود و در پایان شب از این همه انتظار جز تل خاکستری بر جای نخواهد ماند که آنهم با نسیم سرد صبحگاه دل به آسمان خواهد داد و من هم باز تنها کنار این دریای بی کسی رو به سوی آسمان به دنبال ستاره ای گم گشته ، که فقط زیبائی نور اوست که مرا رها می کند و انگار به پرواز در می آیم و روی آبها راه می روم ، بر فراز جنگلها پرواز می کنم ، در کنار ستاره ها به گردش .. اما حیف که دیگر صبح شده و من هم باید بخوابم به امید شبی دیگر و آسمانی دوباره که پر از ستاره تا سیاهی شبهایم را به سپیدی صبج پیوند بزند.

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 10:1  توسط سید حامد   | 

بنام خدا برای همیشه .....

 

شبی دیگر و انتظاری دیگر ، نه توی آسمان خیالم و نه روی پشت بام دلم ، بلکه اینبار در خلوتگه دل ، خلوتگاهی که روزگاری جای من بود اما نه تنها ، همیشه با یک رویا ، همیشه با یک آرزو و همیشه با او . دوباره پای در راه نهادم نا خواسته مسیر افکارم پاهای لغزان مرا به اینجا کشاند ، اما چه کشاندنی دلم  نمی خواست که دوباره پا به اینجا نهم چون از آن لحظه نشستم تا به الان  که تقریبا یک ساعت گذشته ، فقط چشمهایم را به در دوختم تا که نگارم ، که آنهم شاید به اینجا پا نهد و باری دیگر میهمان دلم شود ، قامت رعنای او را ندیدم و فقط چیزی نصیبم نشد جز انتظاری که !!!!! انتظاری که پایان راهش نا امیدی با من هم آغوشم می شود ، با آنکه اول این راه به اندازه دنیائی امید به دل داشتم و نگاهی به وسعت یک دریا داشتم اما پایان این راه که ....  راهی جز به سوی نا امیدی ، با هم آغوش شدنی که با او داشتم ، راه دیگری پیدا نکردم. می روم تا کجا با او باز نمی دانم.

اما باز فکر می کنم ، امشب تقریبا یکسال و دوازده روز از آن دوران گذشته از آن روزگاران ، باز هم در کنارم بود ، چون تمام لحظاتم را تمام نفسهایم را با یاد او سپری کردم و کشیدم و انتظاری که ، شیرینی این انتظار  با تلخی نگاههای شوم بختک ناامیدی بر افکارم در هم آمیخت ، که آنهم برایم زیبا و بس بسیار شیرین است ، تا کی که این را از من نپرس باز هم نمی دانم.

 به امید روزی که باری دیگر او را اینجا در کنار خودم در دنیای حقیقی ببینم .

                                                                                   به امید آنروز

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 18:27  توسط سید حامد   |